يک شب که ضیافتی در کاخ بر پا بود مردی آمد و خود را در برابر ِ امير به خاک انداخت و همه مهمانان او رانگریستند و ديدند که يکی از چشمانش بيرون آماده و از چشم خانه خالی اش خون ميريزد. امير از او پرسيد:((چه بر سرت آماده؟)) مرد در پاسخ گفت:((ای امير، پیشه من دزدی است ، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا ميرفتم اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم. در تاريکی روی دستگاه بافنده گی افتادم و چشمم از کاسه در آمد. اکنون ای امير، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگيری.)) کتاب:پیامبر و دیوانه نویسنده:جبران خلیل خبران
آنگاه امير کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه در آورند.
بافنده گفت:((ای امير، فرمانت رواست سزاست که يکی از چشمان مرا در آورند. اما افسوس!! من به هر دو چشمام نياز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببينم. ولی من همسايه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسب او هر دو چشم نياز نيست.))
امير کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و يکی از چشمانش را در آوردند.
و عدالت اجرا شد!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:30 توسط H-O-O-M-A-N |