تبليغاتX
کاغذ مچاله شده
کاغذ مچاله شده
نگارش در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط H-L 101
تا حالا هیچ زنی را دیده‎اید که با پژو سوارتان کند؟ بعید می‎دانم.
صبح‎ها که می‎نشینید پای درخت‎های دور میدان، شماها بیشتر ساکت‎اید و حرفی نمی‎زنید و نگاه‎تان می‎خشکد به پیچ میدان تا کَسی بیاید و سوارتان کند و ببردتان پشت دیوارهای شهر لابد. آن‎جایی که امیرحسین به گمانش یک غول زخمی خوابیده. به نظرم منظورش همان تیرآهن‎های بیرون شهر است که همین طور روی زمین سبز شده اند. بچه است دیگر. بگذریم.

همین چین و چروک صورت‎تان است که آدم را می‎کشد سمت خودش. جالب این‎جاست که شما هنوز جوان‎اید و این چین و چروک‎ها به سن و سال‎تان نمی‎آید. جایی که نشسته‎اید شوهرم می‎نشست قبلا و می‎شد مثل مجسمه و حرف نمی‎زد، مثل شما که حالا نشسته‎اید و حرف نمی‎زنید؛ مثل مجسمه. بی‎تعارف می‎گویم. شوهرم صورت تر و تمیزی داشت و به درد کار من نمی‎خورد. می‎دانید چه چیزی سر حالم می‎آورد؟ صورت‎هایی که انگار با ذغال روی‎شان چین و چروک انداخته باشند، تا همچی خودش را بکَند از سطح و بزند توی گوش آدم. یعنی خودش را به رُخ بکشد. می‎فهمید که؟ درست است که چشم‎های‎تان آبی سیر است ولی حیف که نمی‎توانم کاری برای‎شان بکنم. مگر این که عکسی بگیریم ازشان و بزرگ‎شان بکنیم، مثلاً یک در دو متر، و بزنیم تخت سینه‎ی دیوار اتاق شیوا جان. خوشش می‎آید، همچی که نگو. می‎پرستدشان. بی‎پرده می‎گویم وقتی کسی نیست گاهی می‎بوسدشان.

اگر بگویم به خاطر همین چشم‎ها بود که جلوی پای‎تان ترمز کردم، بی‎ربط نگفته‎ام. نشسته بودید زیر یک چنار و یکی از آن ساک‎های ورزشی را که شوهرم سابقاً دستش می‎گرفت و می‎رفت شکار، گذاشته بودید روی پای‎تان. البته شکار که نه. این را فقط خودش می‎گفت. چون نه تفنگی، چیزی با خودش می‎برد و نه حتی قلاب ماهی‎گیری که آدم دلش خوش باشد می‎رود شکار. با یک زیرانداز و پتوی نقشِ پلنگ و دو تا کنسرو ماهی که آدم نمی‎رود شکار. شوخی می‎کرد. می‎فهمید که؟

می‎گفتم... نشسته بودید زیر یک چنار و ساک ورزشی را گذاشته بودید روی دو زانو و چانه‎‎تان را رویش، و اصلاً حواس‎تان به پیچ میدان نبود. تا جلوی‎تان نگه داشتم، سر بالا کردید و ریش نتراشیده‎‎تان را خاراندید و دستی به موی‎تان بردید. ساک به یک دست و کاپشن به دست دیگر، مثل جیمز دین آمدید کنار شیشه. همان جا که گفتید سه تومان کم‎تر نمی‎آیید، با خودم گفتم خودش است.

شاهکار دماغ‎تان بود؛ چیزی بین نوک عقابی و سربالا. چیز کم‎نظیری که بدون شک شیوا جان را به شوق می‎آورد و حتماً می‎گفت: این همان صورتی‎ست که با آدم حرف می‎زند. ولی قبول کنید که وقتی بهت گفتم: باشد، و نشستید جلو کنار دست خودم، کلّی گرد و خاک به راه انداختید. اما پیش خودم ذوق می‎کردم و می‎گفتم: خیالی نیست، حالا یک جفت چشم دارم که می‎شود هزار جور نگاه‎شان کرد؛ از روبه‎رو، نیم رخ، سه رخش که محشر می‎شود.

اگر دیده باشید، که بعید می‎دانم، صبح دو سه دوری با آن پژوی قرمز جیغ دور میدان زدم. برای این بود که همان یک ذره ترسی که ته دلم بود، بریزد. همه‎اش مال حرفی بود که میترا دوستم زد. البته از وجنات شما پیداست که آدم آرامی هستید و دنبال یک لقمه نان شرافتمندانه یا حداقل نیمه شرافتمندانه‎اید؛ مثل همه‎ی ما. ولی گفت که به شماها نمی‎شود اعتماد کرد. می‎گفت با ظاهر ساده‎‎تان هزار جور بامبول در می‎آورید تا نان هم را بقاپید. البته همه‎ی این‎ها را از یک گوش شنیدم و از گوش دیگر در کردم و فقط کمی ته دلم را لرزاند. اصلا توی هر جماعتی همه جور آدم پیدا می‎شود. شما هم فکر نکنید هر که هم چهار تا کاغذ دنبالش کشاند، شد آدم حسابی. توی همان گالری شیواجان یک جانورهایی برو و بیا دارند که نمی‎شود اسمشان را گذاشت، چه برسد به...

هوف... بهتر است پشت سر این و آن حرف بزنیم. می‎دانم شما مردها زیاد از این حرف‎ها خوش‎تان نمی‎آید. این را هم میترا می‎گفت. و گفت با زن‎های آرام و خجالتی بیش‎تر حال می‎کنید. تقصیر خودش نیست. از همان بچه‎گی یاد گرفته این ریختی حرف بزند. نمی‎دانم شما زن دارید یا نه. حتا ازتان نمی‎پرسم. شاید نخواهید بگویید. حق دارید. دلیل نمی‎شود که با یک بار دیدن کسی همه چیز را لو داد. تازه بهتر است شما لب از لب وا نکنید. می‎فهمید که؟

همین لب‎های‎تان چیز دیگری بود که توجهم را جلب کرد. سابقا وقتی شوهرم حرف می‎زد یا می‎خندید یا حتی آواز می‎خواند، زل می‎زدم به لب‎هایش. نه به چشم‎هایش یا جای دیگری، فقط به لب‎هایش. برای همین است که حالت لب‎ها را خوب می‎فهمم. لب‎های شما مثل پوست هندوانه رده رده است و کلی قصه دارد. چیز زیادی از قصه‎پردازی نمی‎دانم، اما می‎دانم کلی حرف دارم که بلد نیستم چطوری بگویم و نمی‎دانم اگر کسی بلد باشد، اصلاً می‎شود گفت یا نه. توی ماشین که لب‎های‎تان قفل بود مثل حالا، از توی آینه می‎پاییدم‎شان. گمان نمی‎کنم یک بار هم که شده، برای نفس کشیدن حتا، از هم بازشان کرده باشید. همش از دماغ نفس می‎کشیدید و پره‎های دماغ‎تان بالا و پایین می‎رفتند، مثل سینه‎ی کوچک امیر‎حسینم وقتی تشنج می‎گیرد. می‎افتد کف پذیرایی و دستش را می‎گذارد روی سینه‎اش، ولی باز هم آرام نمی‎شود تا آن قرص‎ها را بریزم توی حلقش، تا آرام شود. آن تشنج کوفتی که رفت توی تن بچه‎ام آن روز؛ همان روزی که کارگرها آمدند دم در و روی دست‎شان یک تکه گوشت پاره‎پاره بود و می‎گفتند که این شوهرم است که داربست افتاده رویش. اگر بگویم چیزی از صورتش مانده بود، دروغ گفته‎ام. صورتش شده بود مثل یک دستمال کاغذی خونی مچاله. همه‎اش قیافه‎ی آن کارگر به یادم می‎آید که تند و تند و با لهجه می‎گفت: «کاری نشده خانوم جان. فقط چند تا داربست افتاده رویش. ما پیچ و مهره‎ها را سفت بسته بودیم. نمی‎دانیم چه شد. شاید هم خود آقای مهندس لگدی، چیزی زده به داربست‎ها. اه... خانوم جان، این بچه چرا ای‎جوری شد؟» امیرحسینم را می‎گفت که کف پذیرایی افتاده بود.

چیزی نیست. این روزها اشک، چرک کف دست است. می‎آید و می‎رود. سرتان را حسابی درد آوردم، می‎دانم. ولی نمی‎دانم چرا وقتی گوش‎های طرفم را نگاه می‎کنم، می‎افتم به پرحرفی. این‎قدر حرف می‎زنم تا گوش‎های طرف از چشمم بیفتد. این‎ها همه را شیواجان کشف کرده. خیلی توی این مسایل دقیق است. آدم را که می‎بیند، تا عمق وجودش را می‎کاود؛ یعنی کشف می‎کند، یعنی می‎فهمد یارو چه کاره است. می‎فهمید که؟

گوش‎های‎تان حسابی مردانه است. وقتی مردها پا به سن می‎گذارند، دماغ و گوش‎های‎شان غضروف می‎آورد، یعنی بزرگ می‎شود. وقتی شوهرم این را می‎گفت، یک دل سیر می‎خندید و می‎گفت که همین حالایش گوش‎هایش مثل فیل‎هاست. پا که به سن بگذارد، باید فکری برای حمل گوش‎هایش بکند.

گاهی اوقات افکار احمقانه‎ای به ذهنم می‎رسد. با خودم می‎گویم اگر آن کارگرها پیچ و مهره‎ی داربست را سفت‎تر می‎بستند، یا اگر شوهرم نمی‎رفت زیر داربست‎ها بایستد، یا بعضی وقت‎ها از این هم جلوتر می‎روم و می‎گویم اگر همان موقع زنگ می‎زدم به موبایلش و برای این‎که بهتر خط بدهد این موبایل کوفتی، می‎رفت جایی غیر از زیر داربست‎ها، مگر چه می‎شد؟ وقتی این فکرها می‎افتد به جانم، می‎دانید چه کار می‎کنم، کاغذ و مدادم را برمی‎دارم و می‎روم گوشه‎ای می‎نشینم و یک چیزی می‎گذارم جلویم و می‎کِشمش. هِی طرح می‎زنم و هِی طرح می‎زنم تا از پا بیفتم. بعضی وقت‎ها آن‎قدر سرم گرم می‎شود که به کلی یادم می‎رود حتی بروم دنبال امیرحسین. امروز صبح هم که این خوره افتاد به جانم، مثل دیوانه‎ها افتادم دنبال کاغذ و مداد و تخته شاسی بزرگم. ولی همین که نشستم جلوی این گل و گلدان‎های مصنوعی که هزار و یک بار تا به حال زیر و روی‎شان کرده‎ام و طرح‎شان را زده‎ام، حالم از خودم و این طراحی‎های تکراری کوفتی به هم خورد. همین شد که امیرحسین را بیدار کردم و صبحانه‎اش را دادم و خواستم برسانمش مدرسه. بچه‎ام خواب خواب بود و حتا توی ماشین هم که نشسته بود، هذیان می‎گفت. با صدای زیری که انگار از ته چاه می‎آمد، می‎گفت: «مامان! صورت آدم‎ها بعد از این که می‎میرند هم همان طور مچاله می‎ماند؟»

وقتی رساندمش مدرسه و ماچش کردم، سر راه برگشت بودم که شماها را دیدم. نشسته بودید دور میدان و کشیک می‎کشیدید و منتظر یک وانتی، چیزی بودید که بارش بشوید و بروید سر ساختمان، پی یک لقمه نان. دو سه دوری که دور میدان زدم شما را دیدم، تو را می‎گویم.
حالا هم دیگر طرح صورتت تمام شده و نوک مدادم هم خیلی کُند شده. باید بروم و امیرحسین را از مدرسه بیاورم. پول‎ها توی پاکت روی میز است. مزد روز یک استاد کار. برشان دار و برو. فقط مواظب باش پیچ و مهره‎ی داربست‎ها را سفت‎تر ببندی.
درباره وبلاگ

هنوزم فانوس اين دهکده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه

تو رو با تموم حرفا دوست دارم

اسم تو هنوز سر زبونمه

واسه کاشي کاريات دلواپسم

واسه حوضاي عميق نقاشي

واسه آينه کاري طاقاي نور

واسه گنجشگکاي اشي مشي

اگه من مثل درختا ايستادم

ريشه هام تو دستاي تو محکمه

رگام از تو خون مي گيره شب و روز

منو با اسم تو مي شناسن همه

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

هنوزم ساقه ي لاله هاي تو

تازه از اشکاي پنهون منه

مشتي از خاکتو بردار و ببين

تو رگاش نفت تو و خون منه

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ